التماس دعا


اون روزساعت حرکتمان از مشهد ساعت 5 بعداز ظهر بود ومنم خسته تراز همیشه از طولانی شدن امتحانات ، باتمام وجودم احساس ازادی می کردم از اینکه از درسها راحت شدم اون روز بلیط من و پدرم که بامن همراه بود دو کوپه جدا بود برای همین وقتی وارد قطارشدیم پدرم اول اومد توی قطارو جای من را پیدا کرد وبعدنشست کنارمن و شرو ع کرد به تسبیح تند تند رد کردن از اونجایی که ازش خبرداشتم توی دلش چیست بهش گیرندادم اخه همیشه اینجور مواقع صلواتهایش معنی خاص میده ،که خدا کنه از پسر عذب توی کوپه خبری نباشه که منم راحت باشم تاصبح ، منم دسته کمی ازاون نداشتم دلم می خواست بعد این همه خستگی راحت باشم توکوپه ،خلاصه دعای پدرم مستجاب شد ویک خانواده ترک زبان وارد کوپه شدن که همراهشون یک پسر کوچک و یک پیرزن و پیرمرد بود مردها از کوپه رفتند بیرون به جز اون پیرمرد ، خانواده ساده ایی بودن مثل خودمان اما بدبختی من اونجا بودکه من ترکی بلد نبودم گرچه به خاطر من فارسی حرف می زدن اما گاهی تند تند حرف زدنشان مرا کلافه می کرد. پیرزن همراهشون یا بهتره بگم مادربزرگ ما فراموشی داشت به عدد هزار سوال تکراری، مثل یک مشقی که هزاربار تکرارش کنی ، یا چوبی که باش فلکت کنن. برای همین هرزگاهی با نگاه تیزش یادی هم ازما می کرد وبعد از نوه ها یا دخترش می پرسید که این دختره کیه ؟ این قضیه تاشب چندین بار تکرارشد ومن خلاصه شده بودم نکته مبهم ذهن پیچیده این پیرزن، کنارم می نشست و زل می زد به صورتم ، بیچاره خیلی فکر می کرد اما باز به نتیجه نمی رسید از نگاه به چشمانش حس خوبی نداشتم گرچه با این صورت درهم رفته اش مرایاد پیرزنهای توی رمان می انداخت از انهایی که حواس مراهمیشه با خود میبردند به صحنه کربلا که سرنزاع داشتند با سلولهای مغزمن، برای همین وقتی نگاهم می کردچشمانم را می بستم ، چروکهای صورت پیرزن حکایت سن بالای 80 را میرساند دلم خیلی برایش می سوخت ، برای جوانیش که ای کاش نیاید این روز برای ما ،بنده خدا، شب موقع خواب بدجور توهم زده بود فکر می کرد راه روی کوپه راه روی خونه است برای همین ازما میخواست دررا برایش بازکنیم برود حیاط ، به علاوه تمام حرفهایی که می زد ترکی بود واین شد که ما تا دم صبح بیدار ماندیم .اما پیرمرد اینطورنبود ،جوری به زنش می رسید که معلوم بود در جوانی عاشقش بوده که در پیری هنوزدوستش دارد با همه پیری و حواس پرتیش از انهایی که دندانهایش را که نگاه می کنی یاد پیانو می افتی با دوتا چوب به مانند دو پیپ نکشیده که باهم بکشند و درحیاط یک خانه قدیمی با حوض پر از هندوانه زل بزنند به روزهایی که گذشت . اسم مراهم خوب یاد گرفته بود و چنان صدایت می کردکه انگار مرد60 ساله ایی است که عروسش را صدا می کند جالب بود برایم خیلی دلسوزی میکرد و برخلاف عیالش حواسش جمع جمع بود.خلاصه اینکه ان شب تاصبح ماندیم بیدار اما چیزی از ترکی سردرنیاوردیم همانطور که پیرزن با تمام حواس پرتیش این را خوب فهمیده بود که وقتی می خواست ازمن چیزی از نوه هایش بپرسد به ترکی سخن می گفت ، وقتی هم ظهر از قطار بیرون امدم پدرم پرسید چطور بود ، گفتم حس من همانند کسانی است که یک شب را با ترکها به صبح برساند.
حرفهایی از جنس سکوت............................
نمی دانم چرا اما ،ازدست بر قضا، دست سرنوشت بردر قلب من نوشت ، توقف، ممنوع، پنچری

مهدی جان غیبت ما طولانی شد و ما در پیدای تو پنهان ماندیم
حکمت دیدار تو راه روشنی ها بود و ما در تاریکی خود جاماندیم
سالهاست که می ایم تا سخنم را در چاه خانه ات جا بگذارم، اما هم هرگاه که قدم به سوی چاه برمیدارم یادعلی و غربتش مرا به سکوت وا می دارد...........................

تصوير دختر 19 ساله اي كه حيوان خانگي نامزدش شده است !!!!!!!

چاپ تصویر «تاشا مالتبی» در روزنامهها در ابتدا یادآور خاطره تلخ «لیندی اینگلند»، یکی از سربازان زن آمریکایی را در اشغال عراق توسط این کشور تداعی کرد. انتشار تصویر این زن 21 ساله آمریکایی در حال كشیدن یکی از زندانیان عراقی زندان ابوغریب با طناب بازتاب خبری گسترده داشت و جهان را لرزاند. اما تصویر تاشا، دختر 19 ساله بریتانیایی که با رضایت کامل زندگی حیوانی را بر زندگی انسانی ترجیح داده است با تصویر آن زندانی عراقی، تفاوت بسیار دارد. تاشا، دانشجوی رشته فناوری موسیقی معتقد است حیوان خانگی نامزدش، «دنی گریوز» است، هرگز بدون قلاده و نامزدش از منزل خارج نمیشود، همواره به سبک بربرها لباس میپوشد و هیچگاه آشپزی یا نظافت منزلشان را نیز انجام نمیدهد. براساس معاینات روانشناسان، تاشا از هیچگونه بیماری روانی رنج نمیبرد و در کمال صحت روحی و روانی به این انتخاب رسیده است. اما این موضوع باعث نمیشود که هموطنانش به تنفر وی از خوی انسانی احترام بگذارند و او را در جمع خود بپذیرند.
این
شیوه زندگی از یک سو موجبات رضایت این زوج جوان و از سوی دیگر مشکلاتی را برای
آنها فراهم کرده است. بهطوری که یک راننده اتوبوس حاضر نشده او را با قلادهای بر
گردن که نامزدش زنجیر آن را به دست گرفته بوده است، سوار کند.
تاشا
در اعتراض به این رفتار تحقیرآمیز راننده مذکور به روزنامه دیلی میل گفت: «او من و
نامزدم را از اتوبوس بیرون انداخت و گفت به افراد عجیب و غریب و سگهایی مانند ما
اجازه سوارشدن نمیدهد».
سخنگوی
سازمان اتوبوسرانی لندن در واکنش به اعتراض تاشا که راننده مذکور را متهم به انجام
رفتار تبعیضآمیز کرده است، اظهار داشت: «راننده اتوبوس به علت نگرانی در مورد
سلامتی و امنیت آنها، مانع از سوار شدنشان شده است. اگر او در حالی که به قلاده و
زنجیر متصل است سوار اتوبوس شود ممکن است در صورت بروز اتفاقی غیرمترقبه، با خطر
جدی مواجه شود. ما با کمال میل از سوارشدن آنها به اتوبوسها استقبال میکنیم، اما
مشروط بر اینکه وی دیگر با قلاده از این وسیله نقلیه استفاده نکند.» با این حال
تاشا ادعا میکند که بهرغم نامتعارف بودن شیوه زندگیاش اما این این شیوه به کسی
آسیب نمیرساند.
او
در دفاع از خود عنوان کرد:«من حیوان خانگی دنی هستم، این تنها آرزویی است که همیشه
داشتهام. من همواره حیوانخو بودهام. نمیدونم از چه زمانی به این خوی تمایل
پیدا کردهام اما چند سال پیش با خواندن مجلهای دریافتم که افرادی وجود دارند که
به این شیوه زندگی میکنند و از آن زمان بهطور کامل به این مساله ایمان آوردم.
اساسا مانند یک حیوانی انساننما رفتار میکنم، واقعا زندگی راحت و بدون دردسری
دارم و «حیوان بودن» بیشتر از هر مساله دیگر باعث نشاطم میشود. اگر به حرف دنی
گوش کنم او با من بازی میکند و مرا مورد تشویق قرار میدهد. من هیچ کاری جز غذا
خوردن و نظافت شخصی انجام نمیدهم و بیشتر از قبل میخورم و میخوابم و مورد توجه
و علاقه قرار میگیرم. درست مانند یک حیوان خانگی. من هرگز آشپزی یا نظافت نمیکنم
و بدون دنی نیز جایی نمیروم. شاید این شیوه زندگی عجیب به نظر برسد، اما هر دوی
ما از این طرز زندگی راضی هستیم. این فرهنگ و انتخاب من است و معتقدم این شیوه به
کسی صدمه وارد نمیکند".
ما هنوز هم بند پوتین هایمان را به یاد امام و یاری خدا می بندیم(شهرام اميري)
ديشب در تلويزيون بازگشت شهرام اميري را به كانون خانواده را نشان مي داد واقعا هم خبر خوبي بود خدا نگهدارشان باشد چندي است كه عده ايي هرزگاهي دست به ادم ربايي مي زنند به خيال اينكه بدين وسيله با جوسازي و خبرهاي دروغيني كه به خورد مردم كشورهاي ديگر مي دهند مثلا ابروي ايران و ايراني را ببرند كه به مدد خداوند تمام فتنه هاي انها خنثي مي شود ، شهرام اميري ديشب در تلويزيون عنوان كرده بود كه من با افتخار به اغوش مردم كشورم باز گشته ام و چيزي در برابر انها كم نياورده ام و به خاطر اين خدا را سپاس مي گويم حالا من امدم بگويم اين ادم ربايي اولين ادم ربايي نبود امدم بگويم به انهايي كه مدام انشگت حقارت به سمت فرزندان ما مي كشند و مي گويند اينها مي توانند از كشورشان پاسداري كنند؟ نه اينها همان كه بتوانند خودشان را نگه دارند بس است بگويم ما فرزندان همان نسلي هستيم كه بندهاي پوتينشان را به اميد خدا مي بستند و امامشا ن چشم و گوششان بود ما ادامه همان نسليم كه ناشناخته ماند ، امدم بگويم شايد جوانان اين مملكت دلسوزهاي چون همت و ...... داشتند حتي شايد بيشتر از قبل جان فشاني مي كردند چرا كه برخلاف بعضي از نظرها همين جواني كه مثلا در چهار شنبه سوري از سراتش مي پرد و مي خواهد جرات خود را به نمايش بگذارد ايا اين همان جرائت و شجاعتي نيست كه اگر به ان خط مستقيم داد به جائي برسد كه بايد برسد مي خواهم بگويم به جاي اينكه برسرشان بزنيم از خصوصيتهايشان برا ي رسيدن به اهداف والا استفاده كنيم ايا ما حتي اين سياست را هم نداريم ؟ شايد شهرام اميري بهانه ايي باشد كه ما مشت به دهان كساني بكوبيم كه ابتدا بزر غرب زدگي را برسرما پاشيدند و به خيال خود ضربه ي اخر را زدند كه اره ديگر جوانها جوانها ي قديم نيستند بايد به اينها بگوييم مگر جوانان قديم همه از دم بهشتي بودند نه انها غيرت داشتند همانطور كه جوانان الان دارند ، ايا جوانان كنوني انقدر غيرت ندارند كه مثلا باز اگر كسي به زور به كشورشان تعدي كند ساكت بنشينند ايا مگر اين مسئله انقدر ساده است كه بعضياعنوان مي كنند مگر جوانان قبل توانستند حضور عربها را به زور درخانه شان تحمل كنند كه جوان كنوني بتوانند اي كاش كساني كه اين حرفها را مي زنند اندكي تصور كنند اين صحنه را بعد قضاوت كنند به علاوه كه جوان امروز هوشيارتر و باعلم بيشتري در باره دنيا ي اطرافش به ميدان ميرود به علاوه اينكه بعضيا فراموش مي كنند حضور واضح و پررنگ امام زمان را كه چطور حامي و دعا گوي ملت ماست ودست خدا را كه چطور طول اين چند سال معجزه كرده و هنوز هم مي كند ايا اين طور نيست؟
هفت اسمان دنیا باید که غرق نورشه
یه جور دیگه خدا خواست چشم حسودا کورشه
دلای دشمنامون امسال چه بد می سوزه
تولد حسین (ع) وخامنه ایی یه روزه

رفتار علوي (برگی از یک انتقاد)
مي گويند در روز قيامت هركسي با امام خويش محشور مي شود وما هم كه به طور يقين و باور ائمه را به عنوان امام خويش پذيرفته ايم اما ايا فقط پذيرفتن كافي است آيا علوي بودن به گريه كردن و گاهي در مواقع منفعت از انها سخن گفتن است ؟ عمري است كه در عزاي انها گريه مي كنيم اما با يك نگاه به صندليهاي قدرت و مقايسه كردن انها با جايگاه و رفتار حضرت علي (ع) به خوبي مي شود پي برد كه ما خيلي هم با ايشان و مرام ايشان اشنايي نداريم مثلا حضرت علي كه دنيا زير دستشان بود در برخورد با مردم با ملايمت و با زير دستانشان با محبت برخورد مي كردند اما ما در ادارات يا در دانشگاهها و كلا با برخورد با افرادي كه هر كدام صندلي قدرت به زير پادارند برخورد مي كنيم اصلا علوي بودن انها را در رفتارشان درك نمي كنيم . يك رئيس احساس مي كند هرگاه كه عصباني شد بايد برخورد بد داشته باشد و احتمالا هم هر كلامي را بكار برد ، يك استاد دانشگاه هرگاه از دانشجويش ناراحت شد بدون داشتن هيچ گونه سياست جذب كننده ايي او را از درس محروم كند و خلاصه هركسي كه در صندلي قدرت نشست چنان احساس ازادي كند كه .............. من نمي دانم اين رفتار علوي كه از آن به وفور هم ياد مي شود براي روز كي مي باشد ؟ آيا عدالت يا سياست خدا و حكم كردن خدا هم مانند بندگانش است كه انها اينقدر به راحتي در باره افراد اطرافشان حكم صادر مي كنند مثلا يك رئيس چه الزامي دارد كه حرفي نزند كه دل زير دستش نشكند مگر او كيست ؟ حالا ايا خدا وقتي بخواهد كارهاي ادمها را بالا و پائين كند و به اعمال ادمها برسد اينگونه نگاه مي كند؟ او تمام بندگانش را دوست مي دارد و گاهي همين ادم زيردست اگر دعايي كند ايا رئيسش به اندازه يك عمر گرفتار نمي شود حكما خدا هم بايد بگويد او كيست كه بخواهد دعاكند يا نكند نه؟ كجاست آن رفتار علوي ؟ كجاست آن عدالت علوي؟ اين حس و خوي قدرت طلبي چيست كه در وجود ما ريشه كرده است ؟ حتي خدا در مورد پدر ومادر هم كه گردن ادم حق ها دارند و آيه ها نازل كرده است ايا به انها ياد اوري نكرده است كه بچه هايشان به دستشان امانت هستند اي كاش باور كنيم كه ما همه يك جورهايي دست هم امانت هستيم كه برحسب روزگار مانند رهگذر از كنار هم مي گذريم اي كاش كه امانت دار خوبي باشيم
زندگي
زندگي جولان مي دهد ، ناسازگار است بامن
نفس اسيرسركش ،اسب خودراچه بيرحمانه زين می کند
راه به اسمان باز است، مقصدم خورشيد است ، همتي مي خواهم
دستانم در دست خدا، فرداي من در آينه ي اسمان پيداست
خدا در پيشاني سر به خاك من نقشي دارد
نقشي به وسعت ، ديروز و امروز و فردا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خلوت كودكي:
داستانم تكراري است، چوب به دست ، مي نوسيمش برخاك
من دلم تنهاست ، ارزويي دارم ، ارزوي فردا
به ناگه پيري در پيش چشمانم از دنيا ي خاكي من گذشت،
از دياري دور است ، عصا بدست
بي خيال دنياست ، قدمهايش اهسته است
پا مي گذارد برخاك ، خاك آرزوهاي دلم
آرزوي من باز خاكي شد و باز تنهاي تنها شد دلم
دنیا یادت هست؟
دنیا یادت هست ؟ عمری دوان دوان به دنبالت بودم
دنیا یاد ت هست چه زیبا بودی ، پیش چشمان من همچو برق الماسی بودی؟
دنیا یادت هست عمر من برگه ایی در دستان تو بود که تو نقاشی می کردی قصه ی فردای مرا؟
دنیا یادت هست که چه نوشتی بر پیشانی من؟ جای انگشتانت باقی است، زندگی یعنی چه ؟
یادت هست مشق تکراری من بودی، که زندگی زیباست ، زندگی باید کرد؟
دنیا یادت هست کودکیم را چه شد؟ جوانیم را یادت هست؟
دنیا یادت هست عمری دیدگانم بودی ؟ یادت هست دلیل چشمان ترم بودی؟
دنیا یادت هست که من کودک بودم ، یادت هست تو آرزویم بودی

مهاجراني نمونه روشن داستان تکراری
همين ديشب بود كه مستند نقاب درباره شخصيت وچگونگي حضور مهاجراني در مجلس و..............صحبت مي كرد وقتي چهره اش را ديدم چشمانم گرد شد بيش از صدبار از پدرم پرسيدم اين را مي گويند ؟ پدرم كه فكر مي كرد من توجهي نمي كنم گفت: خوب گوش كن كه اينقدر سوال نكني ، ولي من تعجبم از چهره به اصطلاح ساده و مذهبي اش و صحبتهايي بود كه در ظاهراورا فردي حتي ولايتي معرفي مي كرد كه چطور از ولايت حمايت مي كند و........ و از اينكه چقدر راحت سرهمه را شيره مالاند يك لحظه احساس وحشت كردم گفتم يعني ميشود ديگر به كسي اعتماد كرد ؟ چقدر راحت جاي خود را بازكرد و كسي نپرسيد چطور كسي با اين سن كم ازكجا حمايت مي شده كه با داشتن فقط 25 سال سن وارد مجلس مي شود و اينطور زيركانه سرهمه را شيره بمالد و اينطور پله هاي به اصطلاح ترقي را پشت سر بگذارد ؟ مهاجراني كه رفت اما تكليف بقيه اقاياني كه مثل ايشان راهشان را كج مي روند چيست؟ باز بايد منتظر فرارباشيم يا ابروريزي ديگر ، وقتي گوينده بي بي سي مهاجراني را به عنوان وزير سابق ارشاد مجلس ايران معرفي مي كرد چقدر احساس خجالت و........به من دست مي داد كه چطور ما تا كنون !!!!!!!!!! نمي دانم اين اقايان كه همه هم سن پدر بزرگهاي ما را دارند نمي خواهند به حساب كتابهاي خود كمي انديشه كنند نمي دانم درطمع كدامين فرداها هستند ؟ اي كاش كساني كه مدام از اين افراد حمايت مي كنند اندكي از خود مي پرسيدند انهايي كه به خاطر دنيا از ابروي خود هم گذشتند ايا ارزش حمايت شدن را دارند؟ كساني كه به خاطر دنيايشان طبل رسوايي خويش را به دست گرفتند به چه مي انديشند ؟ انوقت يك عده انسانهاي ساده از كساني حمايت مي كنند كه حتي خودشان هم دلشان براي خودشان نمي سوزد و انقدر ساده خود را باخته اند كه حتي در كشورهاي غربي به راحتي اسمشان برده مي شود و از انها حمايت هم مي كنند حالا ببين انهايي كه از انها حمايت مي كنند چقدر از انها بد بخت ترند؟ كشور ما كشوري است كه با خون شهدا و با ابروي امام زمان سرپااست و اين گونه افراد مايه ي ننگ ما هستند خدا اگر قابل هدايت نيستند ريشه كن كند انشا الله
